|
مکانی برای تبادل نظر و ارتباط مستمر بروبچ
|
|
|
|
||||
|
خیلی بی حالین!
اصلا به هیچ دردی نمی خورین! پایه هیچی نیستین! آخه این قدر بی حال؟ افسرده نمی شین؟ فقط درس؟؟!!! خب یه کم پایگی از خودتون به خرج بدین! شانس آوردیم اینجا تعطیل نشده بس که پست نذاشتیم. ولی دل همه اونایی که توی برنامه نبودن آب! یگ برنامه ردیفی داشتیم که نگو و نپرس. بعدا توضیح بیشتری می دم
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 18:0 توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یه مطلب تاریخی جالب:
در جریان تصویب لوایح شش گانه که آیت الله روجردی با آن مخالفت کرده بود شاه قائم مقام رشتی و صدر الاشراف را در قم به خدمت ایشان فرستاد که بگویند:«دخالت در این امور در شان شما نیست.» آیت الله بروجردی در پاسخ فرموده بود:«به شاه بگویید کاری نکند که عصایم را بردارم و عمامهام را بر سر بگذارم و تاج و تختش را ویران کنم.» صدر الاشراف گفته بود:«این را که نمی شود به شاه گفت ناراحت می شود و میانه دو شخصیت بزرگ به هم میخورد.» از این رو به شاه گفته بود:«حضرت آیت الله بروجردی گفتند که اعلی حضرت شاه مملکت است» شاه با عصبانیت جواب داد:«پس سید باید سر جایش بنشیند و در این امور دخالت نکند.» قائم مقام گفت:«آقا! ایشان این جوری نگفته است. ما نخواستیم میانه شما و ایشان را به هم بزنیم. بلکه حرف ایشان این بود که شاه کاری نکند که عصایم را بردارم و ...» شاه ترسید و گفت:«من مقلد ایشان هستم.»
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:14 توسط مهدی م
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بچههها پست ژایینی نه ژایینیش جدیته بخونید عزیزان من
(ضمنا عکس رو در پرشین گیگ نگذاشتم چون دعوت نامه نداشتم)
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 5:58 توسط مهدی م
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
می خوام داستان یک عده جوان ماجراجو رو براتون تعریف کنم.
پرده اول: سلف اساتید(حدودا ساعت ۱۲:۴۵) پدرام : اگه امروز عصر برید دنبال رودخونه منم می تونم بیام. احتمالا. مازیار : ایول. بریم. اصلا همین الان بریم. محمد کمی شک دارد و فکر!!! می کند. بعد از کمی مخالفت وی نیز قبول می کند. ابتدا به وحید ملکیان پیشنهاد داده می شود که او هم پایه است ولی قرار می شود که خبر بدهد. تکلیف فرزام و بهروز و ... نیز بعدا معلوم می شود. ساعت ۳ عصر: محمددر حالی که یک لیست از وسایل مورد نیاز را تهیه می کند. - دیگه چی می خوایم؟ - شیووووووورت! و مایو(با لهجه مخصوص افراد احمق!) -آره آره ایول. اینو یادمون نبود. - خوب من فقط همون مایو مینویسم. یهو یکی این لیستو ببینه ضایس! - پس قرار شد همون ساعت شیش دمه ۳۳ پل. چند نفریم الان؟ ما سه تا با بهروز و فرید. همینا دیگه؟ -خب یه بنویس اسما رو که هر دفه یادت نره. ساعت شش. سی وسه پل. افراد منتظرند. شروع به حرکت می کنند. از همان اول به کنار رودخانه میروند تا مبادا از هدف اصلی که همانا دنبال کردن مسیر رودخانه است منحرف شوند. - هی بچه ها! همین اول یه قولی بدیم به هم. -چی؟ -اگه کسی رفت قضای حاجت دیگرون مزاحمش نشن!!! -مثلا چه جوری اذیتش کنن؟ - نیان آب بپاشن یا فیلم بردارن. بعد از مدتی قدم زدن با دیدن یک عده پسر که ابدا خلاف هم نبودند. - بچه بیاین از اون ور بریم که از اینا بزنیم جلو. - نهههههههههههههههههههههه! ما باید از کنار رودخونه راه بریم. - اوه وایستین اینجا یه توالت بریم. - من دیگه خسته شدم... خیلی سنگینن اینا... ...To be continued
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 7:30 توسط محمد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
علاقه ی دوستان به طبیعت و همراهی دکتر در طریقت ؛ سبب شد پدید آمدن این مصاحبه را : (دکتر احسان سعیدی علویجه مفتخر به داشتن لپ تاپ و از فعالان عرصه ی منابه طبیعی می باشد) - سلام آقای دکتر + سلام جِوون - به عنوان اولین سوال مهُم ترین کاری که در راستای حفظ منابع طبیعی باید انجام داد چیه؟ + بیبین جوون کار خاصی نباید انجام داد همین که بسیاری از خرخون ها مثل آقای م.خسر. هر روز به کتابخونه می رن؛ با توجه به نزدیکی کتابخونه به منابع طبیعی این خودش بزرگترین کاره.البته مشکلات در این را زیاده. مثلا خود من جندی پیش درصدد کشیدن نقشه ای برای این کار بودم که متاسفانه کارشکنی های مهندس ایزدی مانع از اون شد. - چه جوری می تونیم ارتباطمون رو با منابع طبیعی افزایش بدیم؟ + البته خوب من هِمین جا از پیشگامان این امر تشکر می کنم. بعضی از دوستان این قدر با دانشجویان این دانشکده که غالبا دختر هم هستند رفت و آمد می کنند که این ارتباط واقعا به نحو احسن برقراره. البته باید حواسمون باشه که این منابع حق آیندگان هم هست و ما برای اونها هم باید حفظشون کنیم. یکی از فعالان ای عرصه م. خس. خودمونه بنده خدا خسته شده از ارتباط با منابع طبیعی و شنیدم دیگه با برق کار می کنه. - و به عنوان سوال آخر: وظیفه ی ما در قبال منابع طبیعی چیه؟ + سوال آخر رو بی خیالش بهتر میدونم در همین جا مصاحبه رو با یک شعر به پایان ببرم: عکس زیر است از سه تا قورباغ مار و بزمجه و خیار و کلاغ دست در دست هم نهیم به مهر وبلاگ خویش را کنیم یک باغ دوستان همین جور که عکس آقای دکتر رو ملاحظه می کنید بفرمایید چشم شماره ۱ و دماغ شماره ۲ مال کدوم ابلهیه؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 15:56 توسط مهدی م
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دروس اخلاقی-کاربردی!
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!
نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!
مطلب بالا از وبلاگ حامدنوشت انتخاب شده برای خواندن کامل آن لینک زیر را کلیک کنین.
+
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 0:36 توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تا کی می خواهید در منجلاب حماقت خویش دست و پا بزنید؟ آیا کافی نیست این ننگ و نکبت؟ این خفت و ذلت؟! چرا دست روی دست نهاده اید جماعت سفها. ایها البلها الاجمعین!!! برای رهایی از این طویله ای که بر خویشتن تنیده اید به سخنان ذی قیمت سرورتان گوش فرا دهید.
میگم پایه شید یه تریپ پیکمون رو به نیکی بگذرونیم. هااان؟ اصل حالستا!!! همین دور و ور میریم یه دو شب چامون دور می زنیم بقل روخدونه. صفا سیتی بندر سنتر... عاباس!!!
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 22:55 توسط محمد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
http://myphlip.pearsoncmg.com/cw/mplistres5.cfm?vbookid=593
به نظر بد نمی رسه.
در ضمن ۳/۱ کتاب های الکترونیک موجود در جهان در این سایت به صورت رایگان قابل دریافت می باشد. از شما خوانندگان محترم تقاضا می شود برای سلامتی این جانب یک صلوات به ازای دانلود هر کتاب بفرستید. این نمایشگاه از ۲۳ مرداد(فکر کنم) باز می شود.
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 17:23 توسط محمد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تنی چند از افراد معلوم الحال - که در یکی از دانشگاه های صنعتی اصفهان مشغول به گذراندن زمان هستند- با محاسبات عددی که بعد از اجرای امتحان داشتند متوجه خطر افتادن در دروس مربوطه شدند. به نظر شما کدام شخصیت با کدام درس در ارتباط است؟ حدس بزنید و جای زبه را بگیرید.
۱) استاد مهدی مسکین آبادی ۲) ها دیشه بازی ۳) بهنام بصیریانی ۴) استاد محمد خسروی ۵) استاد مهدی مسکین آبادی ۶) استاد خسروی
حالا درس ها: ۱) ریاضی مهندسی ۲) مقاومت مصالح ۲ ۳) ریاضی مهندسی ۴) مقاومت مصالح ۵) ترمو۲ * تذکر : استاد مربوط به مقا.مصا از گلااااااااب ترین افرادی می باشد که تاکنون به کسب مدرک دکترا نائل گردیده اند.
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 18:16 توسط محمد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دیدم حیفه این عکس بسیار زیباست که بقیه از اون استفاده نکنن. در ضمن انتخاب این عکس کاملا طبق ضابطه(جذابیت عکس) بوده پس سعی نکنین مسائل را جناحی کنین! وگرنه بد می بینین!!
آقای م مسکین هم در ضمن این پست قبلی را اصلاح کنن خواهشا. من به پرشین گیگ اینوایتشون کردم از ایشون بخواین شما را اینوایت کنن(هر چند وقت یه بار میشه یه نفر را اینوایت کرد! پس زودتر بهش بگین چون فقط میتونه یه نفرو اینوایت کنه)
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:37 توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||